تبلیغات
مه به کنار می رود

نویسنده :پرهام
تاریخ:سه شنبه 27 اردیبهشت 1390-10:55 ق.ظ

حمایت

برای حمایت از این وبلا گ بر بنر بالا کلیک کنید.


نویسنده :پرهام
تاریخ:پنجشنبه 22 دی 1390-10:25 ب.ظ

313

درزمان پیامبر اسلام جوان دینداری، در اثر وسوسه شیطان، ازدیوار خانه ای بالا رفت.دید، در داخل آن خانه یک زن تنها نشسته.در این لحظه هوس دزدی و لذت جوئی از آن زن تمام وجودجوان را فراگرفت. وقتی که خواست وارد خانه آن زن شود.ناگهان به یاد پند واندرزهای پیامبر اسلام(ص) افتاد وباخود چنین گفت: روزقیامت، چگونه می خواهی جواب خدارابدهی؟درنتیجه از کاری که کرده بود،وازدیوار مردم بالا رفته بود وازکاری که می خواست بکند، پشیمان شد وبه منزل خودبرگشت..جوان، شب رادرمنزل خودش استراحت کرد، صبح به خدمت پیامبراسلام(ص) آمد.درهمان لحظه زنی رادید، که به پیامبر خدا چنین میگوید:ای رسول خدا، من شوهرم مرده وتنها زندگی میکنم.دیشب شبحی، بالای دیوار خانه ام دیدم وتاصبح ازترس آن نتوانستم بخوابم لطفا یک شوهری برایم انتخاب کن.پیامبر اسلام(ص)به دور و بر نگاهی کردند،و همان جوان رادیدند به ایشان فرمودند:آیا میل داری ازدواج کنی؟ جوان که ازاین فرمایش حضرت خیلی خوشحال شده بود. بلافاصله گفت: آری ای پیامبر خدا! بیامبر اسلام(ص) عقدازدواج این دورا خواندند.واین دونفر زن وشوهر هم شدند.وباهم راه افتادند، به طرف خانه ای که زن در آن زندگی می کرد.جوان وقتی وارد خانه شد، شروع کرد به نماز خواندن وسجده شکر به جا اوردن پس از تمام شدن عبادت جوان، زن پرسید؟چرا وقتی وارد خانه شدی شروع به عبادت خداوندکردی؟ جوان گفت: زیرا من ازخواسته نامشروع (حرام) خودم گذشتم و خداوندمهربان، درعوض، همان خواسته ام رااز راه مشروع(حلال) به من رساند. آیا از او تشکر نکنم؟؟؟    کتاب درمحضر پیامبر اسلام(ص


نویسنده :پرهام
تاریخ:پنجشنبه 22 دی 1390-12:22 ق.ظ

خنده داره (>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> گریه داره)

چقدر خنده داره که یه ربع نماز خوندن به در گاه خدا دیر و طاقت فرسا می گذره ولی ۹۰ دقیقه باری یک تیم فوتبال مثل باد می گذره !!

چقدر خنده داره که ۱۰۰ هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسار هنگفتیه ام وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد .

 چقدر خنده داره که وقتی می خوایم نماز و دعا بخونیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم !!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن ۱۰۰ صفحه از پر فروش ترین کتاب دنیا کار آسونیه !!

چقدر خنده داره که برای نماز و عبادت هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزانه خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم .

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طزیق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگل انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی را می شنوید دو برابر درباره گفتن یا نگفتن اون فکر می کنید !!

واقعا خنده داره...واقعا خنده داره، ساعتها میشینیم یک رمان عشقی میخونیم در حالیکه آخرش میدونم مثلا آخرش ژولی به پولی میرسه اما وقت نماز که میشه انگار با خدا دعوا داریم 4 رکعت نماز رو یه سوت میخونیم!

واقعا خنده داره، برق خونمون اگه قطع بشه زمین و زمان رو فحش میدیم اما اگر ارتبامون با خدا قطع بشه حتی خبر دار هم نمیشیم!!

واقعا خنده داره، یه رئیس پاسگاه هم که میبینیم دو متر جلوش کخ و راست میشیم که مثله یه روزی پارتیمون بشه اما روزی یکبار هم حتی حال سلام کردن به خدا رو هم نداریم چه برسه به اینکه به راهش بریم تا پارتیمون بشه!!

واقعا خنده داره، یک ساعت عبادت به درگاه خدا دیرو طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی تیم فوتبال مثل باد میگذره!!

واقعا خنده داره، 100هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون مقدار پول به خرید میریم کم به چشم میاد!!

واقعا خنده داره، یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!!

واقعا خنده داره، وقتی میخوایم عبادت کنیم هرچی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمیرسه تا بگیم اما وقتی میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!!

واقعا خنده داره، وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافه کشیده میشه لذت میبریم و از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش میشه شکایت میکنیم و آزده خاطر میشیم!

واقعا خنده داره، خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن 100صفحه از پرفروشترین رمانها آسون!

واقعا خنده داره، سعی میکنیم ردیف جلوی صندلیهای یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!!

واقعا خنده داره، برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمرمون پیدا نمیکنیم. اما  بقیه برنامه ها رو سعی میکنیم تو آخرین لحظه ها هم که شده انجام بدیم!!

واقعا خنده داره،شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور میکنیم و قبول داریم و دائما براش اشکال تراشی میکنیم!!

واقعا خنده داره،همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!!

واقعا خنده داره اگه برای چت با کسی قرار بذاریم سر موقع میریم که بهمون نگن بدقول! ولی وقتی اذان میگن یادمون میره با خدا قرار داریم و حتی برامون مهم نیست که خدا بهمون بگه بدقول

خنده داره...خنده دار!! اینطور نیست؟! دارید می خندید؟!

 

اگه خنده داره دیگه ای در نظرات بگو؟

خنده داره اینطور نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارید می خندید ؟؟؟؟

یا اینکه دارید فکر می کنید ؟؟؟؟؟





نویسنده :پرهام
تاریخ:پنجشنبه 22 دی 1390-12:20 ق.ظ

درد و دل با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم
گفتی: فانی قریب
.::من که نزدیکم (بقره۱۸۶)::.
گفتم: ای کاش همیشه برای درد و دل کنارم بودی
گفتی: أقرب الیه من حبل الورید
.::از رگ گردن به تو نزدیکترم (ق/۱۶)::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می شد من بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.::هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)::.




ادامه مطلب


نویسنده :پرهام
تاریخ:پنجشنبه 22 دی 1390-12:19 ق.ظ

دل نوشته ای به خدا



خدایا
من همانم که در خلوت از تو حیا نکردم و 
در اشکار نیز مراقب فرمانت نبودم….
من آنم که وقتی مژده ی گناهی را شنیدم
شتابان به سوی آن رفتم....
تو مهلت دادی;توجه نکردم...

تو پرده پوشی کردی,حیا نکردم...
با آنکه می دانستم از همه چیزم خبر داری
ولی با تمام این حرف ها....

خدایا با بردباریت مهلتم دادی و گناهانم را پوشاندی و مرا عقوبت نکردی..
گویی گناهانم را از یاد برده ای و از کیفرم در گذشته ای
از این بالاتر ، گویا تو از من شرم داری !
ولی خداوند!...
خودت این را هم میدانی که وقتی گناه میکردم اعتقاد نداشتم که تو خدای من نیستی...
و می دانی که قصد لجبازی با تو را ندارم....
گناه من ناشی از غلبه ی هوای نفسم بود.
پس ای پروردگار مهربان...مرا به حال خودم رها نکن
چون با وجود تمام این گناهان,خودت می دانی که

...دوستت دارم...



نویسنده :پرهام
تاریخ:پنجشنبه 22 دی 1390-12:17 ق.ظ

ما هم بچه مسلمانیم ...!!!!


به دنیا که آمدم،دیدم!

والدینم:
ایرانی بودند.
مذهبی بودند.
خدا پرست بودند.
مسلمان بودند.
شیعه بودند.

چشمم را باز کردم،دیدم!
خودم:
ایرانی هستم.
مذهبی هستم.
خدا پرست هستم
مسلمان هستم.
شیعه هستم.
به خدا گفتم ببین من چقدر بهت نزدیکم!

کمی با خودم فکر کردم،دیدم!
اگه والدینم:
خارجی بودند.
خدا پرست نبودند.
لائیک بودند.
مسلمان نبودند.
شیعه نبودند.
من چگونه بودم؟؟؟
میخوام اصل مطلب رو بنویسم!،
ما به عنوان یک بچه شیعه ی مسلمان چقدر در اعتقادات خود محکم هستیم و به ایمان کامل رسیدیم؟چقدر شناخت داریم؟چقدر استواریم؟چقدر تحقیق کردیم؟ چقدر معرفت الهی داریم؟ چند پله از نردبان وصل الهی را طی کردیم؟
اصلا قدم بر نردبان گذاشتیم؟ یا خود را بالا می بینیم؟

وای بر ما بچه مسلمان ها!وای بر بی بصیرتیمان!وای بر تنبلیمان!وای بر کاهلیمان!
همین جاست که با کوچکترین امتحان مردود میشویم.



نویسنده :پرهام
تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:40 ب.ظ

زندگی خانئین

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !


نویسنده :پرهام
تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:37 ب.ظ

قناعت


یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،
هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و ...اجی مجی لا ترجی


دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:

باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!


خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید .



نوع مطلب : سخن بزرگان 

نویسنده :پرهام
تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:35 ب.ظ

پاسخ خردمندانه

"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند .
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود


نویسنده :پرهام
تاریخ:جمعه 4 آذر 1390-12:00 ب.ظ

عرب پولدار بی عقل شده

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‌‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏‌کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم، در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می ‏شوند».

مدتی بعد نامه‏‌ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برای او رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»



نویسنده :پرهام
تاریخ:دوشنبه 7 شهریور 1390-09:57 ب.ظ

19-بی ریاترین بیان عشق به همسر در مقابل ببر وحشی


نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.




نویسنده :پرهام
تاریخ:یکشنبه 6 شهریور 1390-09:56 ب.ظ

18-داستان چنگیزخان مغول و شاهین پرنده

 یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.




نویسنده :پرهام
تاریخ:شنبه 5 شهریور 1390-09:54 ب.ظ

17-الاغ ملانصرالدین و تعمیر پشت بام خانه

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد

 




نویسنده :پرهام
تاریخ:جمعه 4 شهریور 1390-09:54 ب.ظ

16 - داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

 زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی




نویسنده :پرهام
تاریخ:پنجشنبه 3 شهریور 1390-09:52 ب.ظ

15-آواز جغد پیغامی از طرف خدا

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود . زندگی را تماشا می کرد . رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند . جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند . او بارها و بارها تاج های شکسته ، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود . او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها ، با این آواز کمی بلرزد .

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد ، آواز جغد را که شنید ، گفت : بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی . آدم ها آوازت را دوست ندارند . غمگین شان می کنی . دوستت ندارند . می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد ، چیزی نداری .
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند . سکوت او آسمان را افسرده کرد . آن وقت خدا به جغد گفت : آوازخوان کنگره های خاکی من ! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ؟ دل آسمانم گرفته است . 
جغد گفت : خدیا ! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند . 
خدا گفت : آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند . دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ . تو مرغ تماشا و اندیشه ی و آن که می بیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد . دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست . اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ . 
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد ، می داند آواز او پیغام خداست .

 




نویسنده :پرهام
تاریخ:چهارشنبه 2 شهریور 1390-09:52 ب.ظ

14-داستان پندآموز ماهی گیر و تابه

 


دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست . 

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید : 

-
چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!

گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!






  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6